زين الدين محمود واصفى
24
بدايع الوقايع ( فارسى )
زان نى نياورم « 1 » به دهان كآتش دلم * افتد به ناى و آتش من تيزتر شود بر من گرفت نيست كه افغان كنم ولى * ترسم ( 7 b ) ز پرده راز نهانم بدر شود زينسان كه همدم لب لعل تو بينمش * آخر به نى دو دست مرا در كمر شود اى واصفى به ناله و افغان دگر چنين * نائى به كوى او « * » كه كسى را خبر شود جوانى كه سرآمد جوانان آن محفل بود و نسبت ديگران به وى مثل نسبت كواكب به آفتاب مىنمود و او را شاه قاسم مىگفتند ، به اين سوختهء زار مثل نور و نار و نشأه و عقار درآميخت ، و از حقهء لعل نوشين جواهر زواهر تعريف و تحسين بر منصهء آفرين ريخت . چون اهل مجلس خاطر آن نازنين را به تعريف اين كمينهء حزين مايل يافتند در وادى ستايش و تعريف كما ينبغى شتافتند . مولانا خواندمير مورخ كه يكى [ از ] افاضل نامى [ گرامى ] خراسان بود و او را از جملهء مخصوصان امير على شير مىشمردند . فرمودند كه : ما شنيدهايم كه مهارت و ممارست شما در فن معما به مرتبهاى است كه هرمعمائى كه مىخوانند نام ناگفته مىيابيد [ و به اندك تأملى مىشكافيد ] ، اما اين سخن پيش ما مستبعد مىنمايد تا مشاهده نيفتد مقرون به قبول نمىگردد ؛ و اين معما را خواند كه : ز آفتاب رخ جانافروزى * مىرسد بر دل ريشم سوزى فى الحال گفتم كه : عزيز . متحير شد و گفت : ما را مظنه مىشود كه
--> ( 1 ) - A : نآورم . ( * ) س 8 : نائى بگوى او